حافظ
درد عشقی کشیـدهام که مپرس * زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشـتهام در جهــــان و آخـر کـار * دلـبری بــرگـــزیدهام که مپرس
آن چنــان در هــــوای خاک درش * میرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانی شنـیدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی * لب لعلی گـزیدهام که مپرس
بی تــو در کلـبه گـدایی خویــش * رنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشـق * به مقامی رسیـدهام که مپرس

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۲۴ ساعت 0:12 توسط دکتر ابـراهـــــــــیـم خـســــــروی
|
به وبلاگ « مشاوره فلسفی و تربیتی » خوش آمدید